Archive for آوریل, 2010

27 آوریل 2010

«انا اعطیناک الکوثر»

سکوی پرتاب سیاه پوش شده ، مثل تمام عالم!

21 آوریل 2010

همه چیز آرام است!

       همه چیزآرام است ، کسی به من دل نبسته اما همه چیز آرام است .

شادی را با همه ی وجودم احساس می کنم . ناخودآگاه لبخندی بر چهره ام نقش می بندد .

 قدم های کوتاه ، افکار شیرین و لبخندهای گاه به گاه که همه می پرسند به چه می خندی ؟! پاسخ می دهم : هچ چیز!

فکر که می کنم می بینم اتفاق مهمی نیفتاده اما حتی سنگ ریزه های خیابان هم خوشحالم می کند!

تنها یک دلیل قانعم می کند ، یاد خداوند!

یاد او که می آید همه چیز بوی زندگی می گیرد .

به هر طرف که نگاه می کنم آوای طراوت می شنوم.

قدم های کوتاه ، افکار شیرین و لبخندهای گاه به گاه ،

حتی سنگ ریزه های خیابان هم خوشحالم می کند.

یادت هست ، روزی را که قسم خوردی بنده اش باشی و شیطان را پیروی نکنی که او دشمن آشکار توست و او گفت که همین بنده اش بودن راه مستقیم است؟

الآن کمی می فهمم که رضایت او بالاتر از همه چیز است ، یعنی چه!

یعنی آرامش . یعنی خیال راحت . یعنی احساس تکیه به کسی که مطمئن است .

اما من که کار خاصی نکردم ، تنها کمی بنده اش بودم.

چه راه کارها که نشانم داد و به روی خودم نیاوردم .

با این توجه کمی که به او کردم این همه آرامم کرده ، اگر روزی بیاید و من در راه مستقیم باشم چقدر کیف خواهم کرد.

قدم های کوتاه ، افکار شیرین و لبخند های گاه به گاه .

حتی سنگریزه های خیابان هم خوشحالم می کند!

20 آوریل 2010

عیدتون مبارک!

سلام!

تولد بانوی بزرگ شیعه را که عقایدمان را  مدیون او می باشیم صمیمانه تبریک می گویم!

امروز عید است زیرا بزرگواری متولد شده که سعادت را برای بشریت رقم زده است!

13 آوریل 2010

آرام مثل باران

        ابرها جمع شده­اند . آسمان یک­دست طوسی است . نه یک­دست نیست ، سایه روشن هم دارد . گاه گاهی صدای غرشی بلند می­شود . جالب است ، صدای غرش و هیاهو است اما آرامم می­کند !

دیگر وقتش شده ، قطره­ها آماده­اند که پایین بیایند .

صدای غرش می­آید .

صدای چک چک آب .

پشت سرهم به پنجره می­خورند ، یکی پس از دیگری . هرچقدر بیشتر می­شوند من خوشحال تر می­شوم .

 

می­گویند باران آرام است . با این همه جوش و خروش ، با این همه شتاب و سرازیری ، این همه آرامش را از کجا آورده؟!

او که می­تواند رگبار پرجنبش بهار را آرام و لطیف بر پهنه­های سبز بباراند ، من را چگونه آرام می­کند؟!

صدای غرش می­آید .

صدای چک چک آب .

جالب است صدای غرش و هیاهو است ، اما آرامم می­کند!

 

10 آوریل 2010

تکرار دوست داشتنی

زندگی همین لحظه­های کوتاه و تکراری است که شاید بعضی از آن­ها را هر روز ببینی!

مثل لحظه­ی افتادن بچه­ی همسایه در جوی آب!

مثل لحظه­ای که منو دوستم می­خندیم!

مثل لحظه­ای که صدای فروشنده­ی دوره­گرد مترو از خواب بیدارم می­کند!

مثل لحظه­ای که سردم شده و یک قطره باران بهاری روی بینی­ام می­چکد!

سعی کن از همین لحظه­های کوتاه و تکراری لذت ببری ، لحظه­های بزرگ و به یادماندنی کم اتفاق می­افتند .

7 آوریل 2010

اولین ذکر خاطره

سلام!

امروز می خوام یک خاطره رو براتون تعریف کنم ، حتما بخونید!

read more »

4 آوریل 2010

تفاوت بچه های شرقی و غربی

سلام!

تو ادامه ی مطلب یه بیان طنز آمیز از این تفاوته که دوستم «ن» برام فرستاده . شاید تمام جملات مصداق ۱۰۰ ٪ نداشته باشه اما فکر می کنم لبخند تلخی رو ، رو صورت شما هم بنشونه !

read more »

3 آوریل 2010

وصل

        دو زانو نشسته بودم در انتظار لحظه­ی وصل که این سیم جوش بخورد و الکترون­های بندگی جاری شود . توان منبع کافی بود اما گنجایش بار محدود . یک چیز کم بود تا موقع وصل شدنِ  منبع ، یک جرقه کار را خراب نکند و مدار قطع نشود . اشک جاری شد . خودش بود . همیشه همین طوری اتفاق می­افتاد . اشک که می­آمد به یکباره ظرفیت بالا می­رفت و خیلی بیشتر از قبل توان می­گرفت .

سال نو شده ، سیزده روز هم از اولش گذشته . امروز اتفاق خوبی می­افتد ، می­خواهم محکم­تر وصل شوم . همین که تصمیم گرفتم خودش کارها را جور می­کند!

پ.ن:عکاس عکس بالایی خودمم ها! خونه ی خالمه.